Sunday, April 01, 2007

آرزو

پیرمرد ، آن نیمه شب ، دستانت در دستم ، با صدائی لرزان ، برایم دعا کردی
روزها و شب ها گذشت
برف می بارید و سپیدیش را تا دوردست می پراکند . آرزویم را نوشتم تا آن روز و آن لحظه در خاطرم بماند روزها و شب ها گذشت
اینک اما ، تنهایم . روزهاست که تنهایم . سالهاست که تنهایم . در این پیله تنهائی ، فرسوده و خسته ام
برای یک لحظه ، تنها یک لحظه ناب ، جان در آستین دارم
پیرمرد صمیمی من ، دعایت برآورده نشد دخترک پاک و معصوم ، آرزویت استجابت نشد گناه از من است

Wednesday, May 11, 2005

شكرانه

دلتنگي ، انبظار ، ترس ... دلنتگي ، انتظار ، اعتماد
...
و آن نام آشنا كه همراه آورد خاطرات را
و آن صداي دوست داشتني كه وجودم را گرم ساخت
و آن دفتر كه نمي دانم چند برگ است، چه رنگ است... به رنگ آسمان يا به رنگ ابر يا به رنگ باران
برايم مي خواند با همان صدا از همان دفتر
مست مي شوم ... پرنده مي شوم
‏زمان مي گذرد. ديگر اما خوبم. او مرا خوب كرده است.‏ مي رود و من به امبد سرمستي و پرواز روزگار مي گذرانم .‏

Sunday, April 24, 2005

د ل ت ن گ

سكوت ويرانم مي كند ... ويرانم كرده است
صدا مي خواهم ... صدايي سرشار ... صدايي فارغ از خواهش و آرزو
صدايي كه در گوشم پرواز را زمزمه سازد. ‏

Thursday, March 17, 2005

اسفـند

اسفند و باز چون اسپندي بر آتش ‏...‏

Friday, February 11, 2005

شيدائي

باز گردد عاقبت آن در ؟ بلي
رخ نمايد يار سيمين بر ؟ بلي
نوبهار حسن آيد سوي باغ؟
بشكفد آن شاخه هاي تر؟ بلي
ساقي ما ياد اين مستان كند؟
بار ديگر با مي و ساغر؟ بلي
اين سر مخمور انديشه پرست
مست گردد زآن مي احمر؟ بلي
من خموش كردم و ليكن در دلم
تا ابد رويد مي شكّر؟ بلي

Sunday, January 23, 2005

ديوار

چه ره بود اين كه زد در پرده مطرب
كه مي رقصند با هم مست و هشيار
از آن افيون كه ساقي در مي افكند
حريفان را نه سر ماند و نه دستار
...
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان بگو با نقش ديوار

Monday, December 27, 2004

همه چيم يار

داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن در كوي او گدائي برخسروي گزيدن