آرزو
پیرمرد ، آن نیمه شب ، دستانت در دستم ، با صدائی لرزان ، برایم دعا کردی
روزها و شب ها گذشت
برف می بارید و سپیدیش را تا دوردست می پراکند . آرزویم را نوشتم تا آن روز و آن لحظه در خاطرم بماند
روزها و شب ها گذشت
اینک اما ، تنهایم . روزهاست که تنهایم . سالهاست که تنهایم . در این پیله تنهائی ، فرسوده و خسته ام
برای یک لحظه ، تنها یک لحظه ناب ، جان در آستین دارم
پیرمرد صمیمی من ، دعایت برآورده نشد
دخترک پاک و معصوم ، آرزویت استجابت نشد
گناه از من است
